محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
4944
تاريخ الطبرى ( فارسي )
« مدتى پدرت را نگريستيم « آنگاه براى خلافت به تو نگران شديم « كه ما جزو كسانيم و هدف هدف تو است . « بله ، ما به مدح تو گوياييم ، « عصاى خويش را به محمد تكيه بده « مادام كه پسر خويش را رعايت كنى « ترا بس باشد « آنكه به تو نزديكتر است « ترا بهتر محفوظ مىدارد « پاها و رانها را به كار انداختم « و چندان برفتم كه مجال رفتن نماند « در اين و آن و آن ديگر همى نگريستيم ( ؟ ) « و هر سخنى كه در بارهء غير تو گفتهام « بائل است و اين بر كفران آنست . » گويد : اشعار روايت شد و در دهان خدمه افتاد و به ابو جعفر رسيد ، گفت : « گويندهء آن كيست ؟ » گفتند : « از آن يكى از بنى سعد بن زيد است . » گويد : اشعار را پسنديده بود ، مرا پيش خواند ، به نزد وى در آمدم ، عيسى بن موسى به طرف راست وى بود كسان و سران سرداران و سپاهيان نيز به نزد وى بودند وقتى به جايى رسيدم كه مرا مىديد ، بانگ زدم كه « اى امير مؤمنان مرا به خويشتن نزديك كن تا گفتار ترا فهم كنم و گفتار مرا بشنوى . » گويد : با دست خويش اشاره كرد ، پيش رفتم تا نزديك وى رسيدم و چون رو به روى وى رسيدم صداى خويش را بلند كردم و اشعار را خواندن گرفتم . آنگاه